صفحات

Loading...

۱۳۹۱ خرداد ۱۲, جمعه

کوروش بزرگ اگر امروز به ایران کنونی بیاید.(امید دانا)

نوشته بسیار زیبایی را زمانی که در ایران بودم خواندم و با کمک یکی از یاران این نوشته را ویرایش و اندکی دگرگون کردم
از آنجایی که نمیدانم این نوشته برای نخستین بار ایده چه بزرگواری بوده نتوانستم از ایشان بابت دگرگونی داستانشان پروانه بگیرم و از آن شدم خود این نوشته را بدین شکل دگرگون کنم .
امیدوارم آن دوست بزرگوار از این کار خشنود شوند.
امید دانا

به یاری اهورا مزدا

روزی کوروش بزرگ در حال نیایش با اهورامزدا بود و مانند همیشه خدا را سپاس میگفت که در سایه فر ایزدی که به او داده جهانی در زیر فرمانش به خوشی وداد زندگی میکنند

در همین حال به خدای خود میگوید ای اهورا پاک اکنون که به یاری مهر تو زندگانی پر باری داشته و عمری را به دادگستری و نیکی   سپری کرده و جزء خدمت به مردمان گیتی هیچ نکردم از تو درخواستی دارم که میخواهم با تو بگویم

اهورا: با گوش جان میشنوم

کوروش: از تو میخواهم تنها یک روز مرا به زمین بازگردانی تا در سرزمین پهناورم ایرانم که تلاش بسیاری برای آسایش و آرامش مردمانش کردم و آن را میراثی برای آیندگان گذاشته ام بگردم و ایران امروز را ببینم

اهورا: چرا چنین چیزی میخواهی?  آرزویی دیگر کن هر چه بخواهی برآورده میکنم اما این را نخواه

ک: خواهش میکنم میخواهم در سرزمین پهناورم در زادگاه اهوراییم گردش کنم و فرزندانم را ببینم که از نتیجه سالها نیکی و دادگستری در این زمین خرسندند و من نیز به شادی آنان شاد خواهم شد اگر چنین کنی ترا بسیار سپاسگذار خواهم بود

اهورامزدا میپزیرد و ایزد مهر را برای همراهی روان کوروش به زمین میفرستد. کوروش از آرامگاه پرشکوهش پاسارگاد بیرون می آید و ایزد مهر در کنار اوست

کوروش میگوید اوه اینجا چقدر مرطوب است و ایزد مهر اندوهگین میشود
کوروش میگوید پس باغهای زیبا من با درختان سر سبز و جوی های آب روان کجا هستند و ایزد مهر با غمی که از چشمانش پیداست سری تکان میدهد ، و نمیداند چه بگوید از فرزندانش که بیگانه پرست شده اند و یا از اهریمنان خیانت پیشه چه بگوید

دوباره کوروش میگوید میتوانی من را بین مردم ایرانزمین ببری میخواهم بدانم نوادگان عزیزم به چه اندازه به یاد من هستند، و ایزد مهر چنین میکند و او را به کوچه های شهر می آورد کوروش بسیار شوق وذوق داشت تا بتواند فرزندان میهنش را ببیند ولی بزودی نا امید میشود بجز شمار اندکی کسی بیاد اون نبود کوروش بسیار غمگین شد اما گفت اشکالی ندارد،  و با  خب آنها سرگرم کارهای روزمره خودشان هستند من منشور آزادی مردمان را ننوشته ام که کسی به یاد من باشد همین که آنها آن را در زندگی خود بکار ببندند  و به خوشبختی ابدی برسند برای من کافیست
 ایزد مهر اندوهگین میشود و تلاش میکند کوروش بزرگ را به سرای مینویش بازگرداند اما تلاشهای او بی فایده است و کوروش میخواهد در این فرصتی که بدست آورد در کشور به گشت و گزار بپردازد در راه میشنود که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند عبدلله ،قاسم ،سکینه ،فاطمه ، علی ، محمد ، حسن . حسین

کوروش میگوید هرگز پیش از این چنین نامهایی نشنیده بودم ؟

ایزد مهر میگوید این نامها تازی هستند و پس از یورش تازیان مرسوم شده اند
کوروش میگوید تازیان؟ آنان دیگر چه قومی هستند
ایزد مهر : آری تو آنها را نمیبشناسی آخر آنها آن زمان که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران پادشاهی میکردی و حتا چندین سده پس از آـن اقوامی بسیار وحشی و. بیابانگرد بودند
 کوروش برافروخت و گفت : یعنی تو میگویی وحشی ها به میهنم تازش کردند و بر آن چیره شدند پس پادشاهان چه میکردند؟ چگونه تخت و تاج به پابرهنگان دادند
ایزد مهر : تازیان بی پروا و وحشیانه و بدور از انسانیت فرزندانت را کشتند و اسیر کردند و به بردگی بردند تا به بهشت که همان باغهای تیسفون و پارسه و... دست یابند و به زنان زیبا روی پارسی دست یابند
سکوت مرگباری بین آنها برپا میشود چهره کوروش از شدت غم سرخ شده بود و چشمانش سیاهی رفت سرزمینی که با رنج فراوان او چنان فروشکوهی یافته بود اکنون غمکده بود
پس از چندی که به حال خود بازگشت گفت ای میترا  تو میدانی که من و نیاکانم یگانه پرست بودیم و تنها خداوند جان و خرد اهورامزدا را میپرستیدیم، آیا مردمان من اکنون اهورای یگانه را میپرستند
ایزد مهر سری به نشانه اندوه تکان میدهد و ترجیح میدهد بیش از این روان کوروش را آزرده نگرداند و سرسری میگوید آیینی دارند به نام اسلام اما
کوروش میگوید چگونه آیینی است ؟
ایزد مهر میگوید چه بگویم و سکوت میکند
اما کوروش پس از چندی خود در می یابد چه آینی مردمانش دارند زیرا کوروش میبیند  بتهایی بسیاری بر دل مردم حکومت میکنند، از شادی این داده اهورایی خبری نیست و تنها غم و سوگ و نا مردمی در دل آنهاست .
کوروش: نقشه مرزهای میهنم را به من نشان میدهی ؟ میخواهم بدانم جانشینانم چقدر آن را گسترش دادند و باز هم تلاش ایزد مهر برای دست برداشتند کوروش از خواسته اش کار ساز نیست و او ناچار میشود نقشه ایران را نشان دهد
کوروش : همین؟؟؟؟
کوروش باورش نمیشد شگفت زده به نقشه مینگریست
کوروش : پس مابقیش کجاست ؟ چرا این سرزمین از شرق و غرب و شمال و جنوب این اندازه کوچک شده و باز هم ایزد مهر جز سر تکان دادن و آه حسرت کشیدن نمیداند چه کند
کوروش : دلم گرفت هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم میخواهم سفری به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد
ایزد مهر چنین کرد تازه رسیده بودند که کوروش بزرگ با مردی گرم گفتگو شد پس از چندی مرد از کوروش میپرسد راستی شما از کجا می آیید کوروش بزرگ با لبخنذدی سرشار از سربلندی و افتخار سرش را بالا میگیرد و با غرور میگوید ایران لبخند مرد ناگهان محو میشود و میگوید اوه خدای من اون یک تروریست است یک متحجر است اعدام سمنگسار ترور شکنجه ....
کوروش از رفتار این مرد بسیار شگفت زده شده بود
کوروش پاسخ میدهد : نه این چجیزها که تو میگویی در سرزمین من نیست ما برده داری نمیکنیم نخستین بانیان آزادی و دادگری در گیتی هستیم و آن مرد میرود و قلب کوروش میشکند
کوروش رو به ایزد میکند و میگویید من را به آرامگاه هم بازگردان ای کاش هرگز چنین آرزویی نمیکردم
ایزد مهر بغض کرده بود و به کوروش میگوید اما هنوز خیلی چیزها را نشانت ندادم فقر فساد پایمال کردن حقوق بانوان اجبار در پذیرش دین و زندانها و .......

دیگر چیزی نگویید و من را به آرامگاهم بازگردان و ایزد مهر مینگرسیست...


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دیدگاه شما :